سارا یک بار در وبلاگش نوشت وقتی در زندگی آدمی هیچ اتفاق جدید و مهمی نمی افتد که در وبلاگش بنویسد، آدمی می رود سراغ نوستالژی. اما این روزها اینجا آنقدر اتفاق زیاد است که اصلا! تحت هیچ شرایطی کار به نوستالژی نمی کشد.
..
اگرچه خبرساز ترین موضوعات امشب ساعت ۳ بامداد می رسد اما یک فسقلی متین با ورودش به این کره ی خاکی شلوغ پلوغ ِ پر از خواهر و برادر و خاله و دایی، امروز آنچنان آتشی بپا کرد که هنوز هم چشمانم می سوزند.
..
امروز در عین ناباوری پریا اجازه دفاع گرفت و من به راحتی حسودیم شد.
در راستای پروژه همه چیز خوب است الا آقای مسئول آزمایشگاه که اگر با همین جدیت هر روز نوحه های وحشیانه گوش دهد، بی تردید پایان دهه ی محرم بستری خواهد شد.
...
فردا هم که واضح است که ما لای لولای در اتاق دکتر رئیسی صدای قرچ خواهیم داد و دور از انتطار نیست اگر دو ایستاده ی مبهوت باشیم که شاهد بسته شدن درب جلوی ماشین دکترند.
خیالی نیست.. قرار است یک روز که از دانشگاه کاملا رفتیم، برای آخرین بار بازگردیم و با حامد و سپیده نصف استادها و همه ی کادر اداری دانشگاه را با پتوی سپیده و بخاری* به آتش بکشیم.
..
فردا به سرعت به سمت خانه خواهم شتافت و بعد از سالها شب یلدا آجیل های واقعی خواهم خورد و جوش های واقعی خواهم زد.
..
فردا بی شک روز خوبی ست.
پ.ن۱: بعضی جمله های آخر مرا به اندازه الآن شاد می کند.
پ.ن بی ربط: منتظری اولین شخص زنده و حاضر در ایران بود که من با گوش های خودم شنیدم و با چشم های خودم در تلویزیون دیدم که چند سال پیش در یک راهپیمایی همه بر علیه اش می گفتند "مرگ بر منتظری".
هر چند جز ماجرای رشادت هایش در سالهای ۶۷ و ۶۸ هیچ چیزی از او نمی دانم اما فردا قم هم جای خوبی خواهد بود.
* وسیله ی آتش زای مطمئنی ست. سپیده در اتاقش آن را امتحان کرده.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:25  توسط منا
|
روزهایی مثل امروز، که قرار می گذاریم جمع شویم، شعار بدهیم که بسیجی های باتوم بدست با موتور ویراژ بدهند و "ماشالله، حزب الله" بخوانند، مدام فکر می کنم چه می شود اگر جای ما عوض شود؟!.. چقدر تحمل می کنیم بسیجی ها علیه ما تریبون بپا کنند. از آن تریبون هایی که فقط از شلوارهای کوتاه دختران و اردوهای مختلط -که به قول احد اگر به این خوبی ست، کاش ما را هم ببردند- حرف می زنند. مگر ما نمی رویم فحش نمی دهیم به اعتقادات و رهبر و باورشان. مگر ما نمی خواهیم آنها و اصولشان را به انزوا بکشیم.. تسلسلی همیشگی.. ما چشم دیدن آنها را نداریم و آنها چشم دیدن ما.. هر چند دوستان بسیجی زیادی دارم که خارج از محدوده اصول و اعتقادات بسیار دوست داشتنی و فهمیده اند.
روزهایی مثل امروز، که قرار می گذاریم جمع شویم که بسیجی های باتوم بدست جولان بدهند که قدرتشان را به رخ ما بکشند، مدام فکر می کنم اگر جای ما عوض شود بعید نیست ما باشیم که ترسناک شویم. ما باشیم که بهشت بخریم به بهای خون آدم ها. ما باشیم که باتوم بدست روی روح آدم ها لگد کنیم و به هیچ جایمان نباشد.
من که نمی دانم.. شاید نظام حکومتی خراب است که در این سطح نسبتاً غم انگیز مانده ایم که "زنده باد مخالف من" به وضوح یک شعار زورکی ست. شاید غرق در فرهنگ ایرانی-عربی اصیلمان، تعصب راه نفسمان را بسته. شاید تقصیر عقده های انکارناشدنی ست که داریم ملتی می شویم نفرین شده که گویا هرگز آدم بشو نیست. شاید اگر ۴ تا کتاب دیگر بخوانم، بشود ۴ تا دلیل دیگر هم بیاورم. اما دلیلش هر چه که باشد نتیجه اش این است که اگر جای ما عوض شود هیچ چیز عوض نمی شود.
چرا که ما ملتی هستیم که در هر موضعی که باشیم، به هر چه که معتقد باشیم و هر شعاری که بدهیم، اگر مظلوم نباشیم، ظالمیم..
هیچ کاری اش هم نمی شود کرد!
-این پست با اعلام انزجار و تنفر از دستگیری 5 اتوبوس دانشجو، همراه با بغض از دیدن خون های روی زمین، با وجود یک خروار کار که روی سرم ریخته و این وسط تعطیلات و 16 آذر به مثابه الوارهایی لای چرخ من است، فقط بخشی از فکرهاییست که دیروز توی سرم بود-
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:11  توسط منا
|
برایم فرقی نمی کند دیگران چه می گویند. اگر گوسفند درست و حسابی نشده باشم، اصلا دوست ندارم نقش گوسفند را بازی کنم.
مونولیتو
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:20  توسط منا
|
دیشب جای اینکه زنگ بزنم با صدای پر انرژی تولدت رو تبریک بگم. جای اینکه برات آرزوهای قشنگ کنم. همه ی اونایی که یک روز تو رو ناراحت کردند یا می خواهند ناراحتت کنند رو لعنت کنم. همه ی درد و بلاهای زندگیت رو بزنم تو سر اونی که خودت می دونی. جای اینکه برات یک "دسته گل جرویس پندلتون به جودی ابوت" هدیه بیارم و بگم "زیرا که حسن انیس جان آمده است".. اس ام اس زدم و برات توضیح دادم حضیض یعنی کجا..
و تو بهترین جمله ای که می تونستی اون لحظه بگی رو برام فرستادی.
***
اگر خورشید رو بدون مامان جان بذارن دست راستت. ماه رو با کمربند D&G بذارن دست چپت.. باز هم حقت بیشتر از اینه.. تو ۲۰۰۰ تیکه ترین پازل دنیایی که هیچ کی نمی تونه درستش کنه.. تو حقت همه ی خوشحالی های دنیاست به خاطر دل همه آدم هایی که تا حالا خوشحالشون کردی
***
دیشب یک تکه کاغذ برداشتم.. اون رو چند تکه کردم و رو اولین تکه ش نوشتم.. "دوست دارم نیلوفرم همیشه خیالش راحت باشه که همه چیز خودش درست می شه" و انداختم تو جعبه ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:18  توسط منا
|
دو سه سال پیش وقتی تصمیم گرفتم موبایلم را خاموش کنم آناهید گفت منا فراموش می شوی. یک لحظه ترسیدم..ترسیدم از فراموش شدن، تنها شدن.. اما کمی بعد با خیال راحت موبایلم را برای مدتی طولانی خاموش کردم. فراموش شدن اگر قرار بود به همین راحتی باشد همان بهتر که خودم بهانه اش باشم..
چه آدم ها که در آن مدت فراموشم نشدند و چه آدم ها که من از یادشان نرفتم.. همیشه همین است.. آدم ها با هم که نباشند از هم دور می شوند. به قول پوریا عالمی "چهارشنبه می شود" و دیگر حرفی ندارند برای هم.. دنیایشان، خوشحالی و غم های دم دستی و جدیشان آنقدر از هم دور می شود که جایی برای اشتراک هیچ چیز نیست..
توصیفش هرچه باشد، اسمش فراموش شدن ست.
دیروز گویا تصادفاْ شماره ی خط سابقم منتقل (divert) شده بود روی یک شماره قدیمی. یک آدم قدیمی.. زنگ که می زدم، هربار خودش بود که جواب می داد. نه من می شناختمش.. نه او.. یکهو جفتمان فریاد کشیدیم. شناخته بودمش.. چقدر خوشحال شدیم. چقدر خاطره برایمان زنده شد. چقدر آشنا بود و چقدر غریب.
با اینکه فرصتش بود، اما نخواستم ببینمش. ترسیدم از "چهارشنبه شدن".. ترسیدم از اینکه مبادا آنقدر دور باشیم که مجبور شویم هی از هم بپرسیم "خوب، دیگه چه می کنی؟". آنقدر دور که دیگر حتی با خیال راحت شماره های هم را هم پاک کنیم. می خواستم شیرینی این صحبت اتفاقی ابدی شود و لذتش پاک نشود.. شاید اگر یک بار دیگر هم اتفاقی هم را شناختیم، بی آنکه هم را فراموش کرده باشیم، همین قدر خوشحال شویم..
همیشه همین است. شاید بعضی آدم ها نباشند.. دور شوند.. کم رنگ شوند.. اما، حیف است فراموش شوند..
* دیوانه بازی.کریستین بوبن
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:39  توسط منا
|
قاعده این طور است گویا.. یعنی نمی شود که آدم بعد از یک مدت طولانی بیاید شروع کند به حرف زدن، انگار نه انگار که نبوده. این موقع ها نمی شود از زمین و هوا و اتفاق و خیابان و شلوغی اتفاقی خیابان گفت. نمی شود شروع کرد به درددل. نمی شود حرفهای عادی زد. بعد از یک مدت که بخواهم پست جدید بنویسم لابد باید دلیل قانع کننده ای برای نبودنم بیاورم. یا شاید هم باید یک حرف جالب بگویم تا دوباره دل مخاطبان احتمالی ام را بدست بیاورم.
اما من از حرفهایم هم معلوم هست که نه هیچ توجیهی برای نبودنم دارم و نه طبق معمول حرف جالبی... فعلا هم فقط دوست دارم رخت خوابم را پهن کنم وسط خیابان، با چراغ خاموش آهنگ های نوستالژیک گوش بدهم..
مثل کسی که دچار خلاء شده.. جاذبه زده.. خالی ِ خالی شاید پناه آورده ام به اینجا..
پناهگاه خوبی ست
پ.ن۱: مهرنوش بی آنکه خودش بداند مرا به زندگی برگرداند. جمله ای که از روی تمام تئوری های من با بی خیالی رد شد و دنیایم دوباره همان رنگی شد که قبلاً بود.
پ.ن۲:علیرضا همچنان تجسم رویاهای توی سر من است. بالاخره مکانیک را رها کرد که برود عکاسی بخواند. کاری که پارسال نمی دانم چرا نکردم.
پ.ن۳: راست می گفت.. بعضی روزها ابدی می شود..
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:9  توسط منا
|
زندگی این روزها اگر عادی بود، پست های عادی می گذاشتم. حرفهای عادی می نوشتم. حرف.. نقد.. درد دل.. زندگی اگر عادی بود قبل از روزنامه اعتماد از حضور دوجنسی ها در فوتسال زنان حرف می زدم..می گفتم فروغ که زنگ زد به فیروزه یک آقایی که گویا فیروزه بود گفت فیروزه خطش را واگذار کرده!.. زندگی اگر عادی بود می گفتم چقدر دخترهای معصومی مثل ش. بی گناهند که عشقشان را بی رحمانه از دست می دهند... زندگی اگر عادی بود می گفتم مهره مار چه کارها که نمی کند و من هیچ وقت یادم نمی رود لبخند استادم مرا مجبور می کند یادم برود چقدر از دستش عصبانی بودم.. زندگی اگر عادی بود می نوشتم از دخترهایی که می ترسند به احساسشان خیانت کنند و دخترانی که حتی به تنشان هم خیانت می کنند..
زندگی اما این روزها عادی نیست و من نوشتنم نمی آید
نمی دانم چرا.. شاید چون مدت هاست کتابی را دل سیر نخوانده ام.. تو رو خدا اگر کتاب خوبی می شناسید معرفی کنید.. با سر می پذیرم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:51  توسط منا
|
چه
با کجاوه.. چه با هواپیما .. فاصله دورت نمی کند .. شعرم که بخواهد -
اینجایی .. تو به شیطنت پنهان می شوی .. و کلمات در جستجویت پیر می شوند
.. چند عصا ساییده باشم و هنوز .. من که به پلک زدنی می یافتمت .. چه
بخوانم که شصت سال دیر نشده باشد .. موکبِ و...
مَرکبِ رهوارِ همند .. - جوانی و خیال - .. پیر - اما .. خیالاتی نیست ..
چه با کجاوه چه با هواپیما .. دور که باشی دوری .. این گونه است .. چندی
خیال می سرایی .. چندی خیال می سرایدت ..خیال که شدی .. دوستدارانی پیدا
می کنی .. که خیال نیستند .. مجموعه ای انتشارت می دهد .. با تیراژی واحد
.. که به سالی .. شاید .. چندمین اش را جشن بگیری .. تو دیگر اما تکثیر
شده ای .. و بی که بدانی .. پیر .. نه تاب پرهیز و ..نه فرصت گریز .. ((
حافظ )) می خوانی .. و .. لب آنگونه می گزی .. که مپرس...
شعری از محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:58  توسط منا
|
شاید اولین کاری که توی این دنیا ازش متنفر باشم غر زدن باشد... همیشه همه ی سعی ام را کرده ام که غر نزنم و همیشه هم به شدت آدم هایی که غر می زنند را تحمل می کنم! و این روزها یک دنیا نگرانی ریخته ست رو سرم که می ماند روی دلم.. سنگینی می کند .. حرفم نمی آید و نتیجه اش این می شود که دیگر نمی توانم برای بچه ها "موهاتو افشون کن.. باز دل و پریشون کن " بخوانم.. نگاه خنده دارم نمی آید.. حوصله بیرون رفتن ندارم و فقط با خنده به بچه ها می گویم " من افسرده ام.. خودکشی که کردم می فهمید".. مدام جزوه را می گیرم دستم و بدون تمرکز یک صفحه ادیت می کنم و هزار جور فکر می آید توی سرم.. جزوه روی تختم نیمه باز باقی می ماند و من همان کنار دراز می کشم به هیچ جا نگاه نمی کنم...
این روزها به همه ی آدم های دنیا حسودیم می شود.. همه ی آدم هایی که یک نفر برایشان پیدا می شود که بنشینند برایش حرف بزنند.. حرف های مهم.. برایش بی آنکه محاکمه شوند.. قضاوت شوند.. بنشینند حرف بزنند..
این روزها حرفها ایستاده اند روی راه نفس کشیدنم و هیچکس نیست کنارشان بزند.. مدام یاد پدر می افتم که همیشه تنها بود..
و مدام فکر می کنم چقدر تنهایی بد است..
پ.ن: یک بار نوشین با تحکم به من گفت "حرف بزن. حرفهات رو نگه ندار برای خودت.. خودت رو عذاب نده.." و من هنوز هم همه جور حرف زدنم می آید الا گفتن غصه هایم.. و هنوز هم کسی پیدا نشده که دوست داشته باشم درد دل های واقعی ام را به او بگویم بی آنکه بترسم از اینکه چه بلایی قرار است سر او بیاید - این حرف واقعی ترین حرفی بود که یک روز ممکن بود بگویم-
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:54  توسط منا
|
گاهی وقتها مثل امشب دلم می گیرد. مثل امشب یک نفر سر راه گلویم نشسته نمی گذارد مثل آدم نفس بکشم. مثل امشب دلم می خواهد گریه کنم. دلم می خواهد بروم و دیگر هیچ وقت برنگردم.. دلم می خواهد اتوبوسمان با سر برود توی دره های جاده هراز و همه جیغ بکشند و من پیش خودم بخندم و بگویم " به به.. چه اتفاق هیجان انگیزی" ..دلم می خواهد غول بچگی هایم که همیشه آرزو می کردم بیاید تن خسته ام را از مدرسه بلند کند بیندازد توی خانه، که هیچ وقت نیامد، این بار دیگر بیاید مرا ببرد یک جای دور. یک جای دور که نگرانی های دنیا تمام شده باشد. آدم های دنیا تمام شده باشند. اصلا دنیا تمام شده باشد.. دلم می خواهد یک کفش آهنی بپوشم و همه ی فیلم هایی که آخرش قهرمان داستان مثل احمق ها می میرد را زیر پایم خورد کنم..
امشب برای من هیچی نداشت.. جز اینکه فهمیدم هیچ وقت نباید یک روز بد را با دیدن یک فیلمی که قهرمانش بی رحمانه، احمقانه و حقیر می میرد تمام کرد. بی خودی بهانه ای می شود برای اینکه یادت بیاید اوضاع آنقدرها هم روبراه نیست..
امشب از آن شب هایی ست که منتطرم صبح شود که فردا باز هم خوشحال و راضی یادم نیاید " همه عمر با بی رحمی دیر رسیده ایم"
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:8  توسط منا
|