"سیزده بدر در برف"
برای سیزده بدر امسال هشدار بارش برف داده شده. بعد قراره ما با "برف در سیزده بدر" حرف بزنیم و ازش خواهش کنیم بره پی کارش. البته "برف در سیزده بدر" زبون نفهم تر از من و توست. دوباره خواهش خواهیم کرد. شاید هم دعوتش کنیم به یک شام خونگی. آبگوشت ایرانی یا بیف استراگانف روسی! شاید هم آخر قبول کنیم که "برف در سیزده بدر" بیخ ریشمونه.. بعد با "برف در سیزده بدر" دوتایی تنها بشینیم تو خونه و خوش بگذرونیم. هی من بگم "برف در سیزده بدر" چایی میخوری" هی اون بگه "آخ دستت درد نکنه".. هی من بگم "برف در سیزده بدر" چایی میخوری" هی اون بگه "آخ دستت درد نکنه"
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 23:59  توسط منا
|
هیچ غمی نخواهم داشت روزی که بدونم روزهای سخت زندگی جز دعاکردن چه کاری میتونه آرومم کنه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:17  توسط منا
|
اسم دربی که میاید دلم غنج می ره. دلم غنج می ره واسه فوتبال دیدن با پدرم. نصفه شب ها.. شاکی شدن مامان که بخوابین خب..
دلم تنگ می شه واسه پدری که حتی یک بار با هم روی برد هیچ تیمی هم عقیده نبودیم. انقدر که تو بازی های ملی به خودم یا به اون شک می کردم.. پدری که استقلالیه. بایرن مونیخیه.. ایتالیاییه.. پدری که از از مسی خوشش می آد ولی رئالیه... پدری که اصلا اهل کری خوندن نیست ولی عکس العمل های ناخودآگاهش هم دست خودش نیست.. به آسونی می شه دید، نفس راحتی رو که بعد از گل استقلال می کشه یا فحش زیر لبی رو که به مدافعان تیمی که از پرسپولیس گل می خورند می ده..
عاشق وقت هایی ام که ثابت می شه استقلالیه و می خنده.. عکسش رو با تیم تاج بابل دیدیم. ولی خودش فقط می خنده..
دلم براش تنگ شده که بنشینیم هی فوتبال بینیم و با هم حرص بخوریم. هی من برم توی اتاقم بگم حوصله ی آدم رو سر می برند و دو دقیقه بعد دلم طاقت نیاره و بیام و بپرسم چی شد؟.. هی وسط بازی یکهو بره چای بیاره، 4 صبح بیدارم کنه پرتقال بخورم و با هم مسابقات والیبال ببینیم و وقتی سر بازی های کوپا آمریکا با یک سینی پر از غذا بیایم، بگه " آی دستت درد نکنه".. ولی همچنان هی با هم هم عقیده نباشیم و حتی در نظر سنجی ۹۰ هم به گزینه ی مشترک ندیم.
دلم براش تنگ شده... خوبه که این روزها پیشش نیستم. که من بلند بلند حرص بخورم و اون حوصله اش سر بره.. که وسط بازی برای من اس ام اس بیاد و مجبور شه بگه " سایلنتش می کنی؟".. که اگر پرسپولیس عقب باشه بزنم pmc و او دوست داشته باشه باخت پرسپولیس رو ببینه. استقلال که می بازه به قول مادرم " هیچی نگو! بابا ناراحت می شه"
این روزا دلم براش تنگ شده.. دلم خیلی برای باهاش بودن تنگ شده...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:30  توسط منا
|
نباید امشب برم مهمونی
نباید سوپرایزم کنند.. واسه تولدم
این میتونی بدترین پایان واسم باشه
دوستم میگفت تو نباید کابوس ببینی
تو خوبی، تو آرومی
من خندیدم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 2:57  توسط منا
|
یه بارم عاشق شده بودم
بعد داشتم میمردم از حسودی
به یه دختره ای
بعد یه فال حافظ خریدم
نوشته بود، خفه شو بابا، تو چی کم داری و اینا
یه آن ذوق کردم
ولی فالش فال حافظ نبود
فال انبیا بود
فال انبیا
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 8:19  توسط منا
|
چه جوابی میشه به جوونای فلسطینی داد؟
شاید این جمعه بیاید؟ سر پل صراط؟
یه روز خوب میاد؟
هه..
این حروم زادههای اسراییلی...
این حروم زادههای اسراییلی...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 22:57  توسط منا
|
خنده دارترین قسمت مردها اونجاییه که فکر میکنن کمحرفی شون از پرحرفی زنها جالبتره
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 4:19  توسط منا
|
ساحلنشینیِ ما سوای لذتِ تماشاست. قصّهی استیصال است، پیشِ این آبیِ ممتد.
درمانده در دانه دانهی امواج بیخیال، بلکه یکیشان تو را بیاورد، برای شامی که وعده کردی بمانَد بعدِ آبتنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:2  توسط منا
|
با دوستان جمع کردیم رفتیم هری پاتر ببینیم. مردم همه لباسهای هری پاتری
پوشیده بودن و با هر حرکت تو فیلم هی دست میزدن، میخندیدن. تو جمع ما
ولی یکی خوابیده بود، یکی هی پا میشد میرفت دستشویی، یکی هی
میپرسید الان اینا آدم بدا هستن؟، یکی میگفت این چرا انقدر تین
ایجریه، یکی هم که انگار یه چیزایی میدونست مدام میپرسید این یه دوست
دختری داشت یه بار مرد، اون کجاست. ما هری پاتریها هم هی مشغول توضیح
دامبلدور و گریفندور و آزکابان و هری پاتر و دوست دختر سابقش و جدیدش
بودیم..
آخرش هم که آمریکاییها کلی دست زدن ما هی فحش شنیدیم که این چی بود آخه..
حالا اگرچه فیلمش نصف کتابشم نبود، ولی میخوام بگم اینجوریاست که سطح آدمهای دور و برمون خیلی بالاست.. خیلی هم روشنفکرند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 13:8  توسط منا
|
مخالفان عروسی سلطنتی رو درک نمیکنم، چرا که خانواده
سلطنتی این روزها دارد به مثابه یک بنای تاریخی خوب در آمدی عاید کشورش
میکند. و اگر هم پولی خرجش میشود از حق پخش و خبر ساز بودنش جبران
میشود. خانواده سلطنتی فعلی را دوست دارم چرا که اگر اجدادشان آدم کش
بودند و انگلیس!، حالا دایان مادر همین ویلیام در تاریخ به عنوان یکی از
مهربانترین پرنسسهای تاریخ معروف است -که گویا گفت میشود به همین دلیل به
قتل رسید-، ویلیام نصف عمرش را به کمک به کودکان آفریقایی گذراند، هری
انقدر مرد است که برای کمک به زلزله زادگان هائیتی حاضر است روی سن برقصد.
خانواده سلطنتی فعلی که پذیرفته است ترومن شو را دوباره اجرا کند و از چپ و
راست رفتنش هم فیلم و عکس تهیه شود، هم درآمدی توریستی نصیب کشورش میکند،
هم از مزایای رویال بودنش استفاده میکند.
مخالفت با عروسی سلطنتی
مثل مخالفت با خریدهای ملیون دلاری فوتبال است که هیچ توجیه منطقی ندارد.
این خانواده یک موزه زنده است که گاهی این وسط کارهای خوب هم میکند،
بهتر از این است که یک روز یک موزه مرده شود که پول ورودی خانهشان برود به
جیب یه عده آدم کش جانی، که مردم کشور خودش را صاف صاف با اقتدار بکشد..
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 0:43  توسط منا
|